ツღ♥آسمونیاツღ♥

... شرط آسمانی ماندن است

با من باش

 

دانلود و پخش آنلاین

 

پ ن: آهنگ جدیدی نیست ولی تا حالا بیرون نداده بودن

ریتم خوندنشو دوست دارم مخصوصا اینکه میگه :

تو این و بدون عشقم

من با تو تو بهشتم

بی تو تاره دوتا چشمم

پس پیشم بمون

آخ من عاشق چشماتم

دیونه ی نگاتم

....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:2  توسط یه اسمونی  | 

دانلود آهنگ من و ببخش

بهترین سایت تفریحی فارسی 

همين كه ميخوام حرف دلم رو با تو بگم ميري 

آره ميدونم بد بوده كارم اينجوري دلگيري 

ميشه منو تو ببخشي ميشه نگي ميخواي ازم جدا شي 

 ميشه ببخشي و بگذري عشق من  

ميشه فراموشت بشه گناهم  

ميشه نگاه كني به اشك و حالم 

هنوزم از همه بهتري عشق من 

منو ببخش اگر بچگي كردم  

بزار دستاتو تو درستاي سردم 

منو ببخش ميدونم اشتباه كردم 

منو ببخش اگر از تو بريدم 

اگه شكستي هيچي نديدم 

منو ببخش اگر بازم خطا كردم 

منو ببخش اگر بچگي كردم  

بزار دستاتو تو درستاي سردم 

منو ببخش ميدونم اشتباه كردم

تو كه هميشه سنگ صبور اين دل تنهايي

اگه نباشي دنيا تمومه  ديگه چه دنيايي

ميدوني چيه ديونگي بسه 

غرور چشممو غمت شكسته 

نگاهتو برندار از تو نگاه من 

اگه ميشه بزار پيشت بشينم 

پشيمونم عزيز نازنينم 

بيا ببخش دوباره بي گناه من 

منو ببخش اگه ديونه بودم 

تو كه ميترسيدي خونه نبودم 

اگه تو پاكي همش گناه كردم 

منو ببخش هنوز اگه ميتوني 

اگه مثل قديما مهربوني 

منو ببخش عزيزم اشتباه كردم 

منو ببخش اگر بچگي كردم  

بزار دستاتو تو درستاي سردم 

منو ببخش اگه من اشتباه كردم 

منو ببخش اگه از تو بريدم 

اگه شكستيو هيچي نديدم 

منو ببخش اگه بازم خطا كردم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 22:59  توسط یه اسمونی  | 

خدایا ازچشم بد نگه دار

واسه من کسی نمیشه مثل تو 

نمیشه بیاد دوباره مثل تو 

بیا پیش من نترس از عاشقی 

دل من کسی نداره مثل تو

دنیامو بهم میریزی با چشات 

نفسم میگیره میمیرم برات 

کسی بیشتر از من عاشق تو نیست 

تو بخوای ماهو میارم زیر پات 

میدونی هیچکی برام تو نمیشه 

تو نباشی عشق من نو نمیشه 

فکرت از سرم نمیره به خدا 

آخه عاشقی که بی تو نمیشه 

واسه من کسی نمیشـه مثــل تــو

دل مــن کســی نداره مثـل تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 19:24  توسط یه اسمونی  | 

 

منو رها کن


 

پ ن: این آهنگ و خیلی دوست دارم یه عالمه ام باهاش خاطره دارم واسه همینه گذاشتم شاید واسه شما ام تجدید خاطره بشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:50  توسط یه اسمونی  | 

تست روانشناسی جوجه اردک زشت ...

 

فکر می کنید همه ی جوجه اردک های زشت می توانندبه یک قوی زیبا تبدیل بشوند؟؟

یکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنید

الف:شاید

ب:نه

د :بله


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:48  توسط یه اسمونی  | 

من زن ایرنی ام

من زن ایرانیم

 سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه

 نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه

من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو

هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو

من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین

خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین

 من زن ایرانی ام اهل تمدن

زاده پارس مثل دریا می‌خروشم

من خلیج‌ام تا ابد فارس

من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم

قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم

من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم

میزنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم

من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو

هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:57  توسط یه اسمونی  | 

13 اشتباه بزرگ در زندگی ...

 

1-خوشبختی به قیمت بدبختی دیگران

2-نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست

3-عدم حذف غیرممکن در زندگی

4-ترس از ریسک کردن برای پیروزی

5-محدود دیدن

6-اهداف شما قربانی افکار دیگران

7 -فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل

8-باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر

9-باور به شانس بد

10-ندیدن عواقب و پیامدها

11-در اندیشه گذشته

12-سطحی نگری

 

13-عبرت نگرفتن از شکست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:56  توسط یه اسمونی  | 

عشق تاریخ مصرف دارد؟!

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:39  توسط یه اسمونی  | 

حين تماشاي يك سريال ایرانی چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟

 

حين تماشاي يك سريال ایرانی چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟
يكي از جذابيت‌هاي انكارناشدني تلويزيون كشورمان، نقش‌آفريني بانوان ايراني در سريال‌هايي‌ست كه جداي از ساختار نامناسب و مفاهيم پيش‌پا افتاده، مشكل حاد ديگري ندارند. حتما شما هم در اين فيلم‌ها و سريال‌ها ديده‌ايد كه زن‌هاي ايراني در خانه‌هاي خود با چه سر و وضعي به رختخواب مي‌روند و يا از خواب بيدار مي‌شوند؛ البته اعتراف مي‌كنيم كه مردها هم در در اين فيلم‌ها و سريال‌ها خيلي راحت‌تر از خانم‌ها نيستند. با اين اوصاف شما فكر مي‌كنيد براي بچه‌هاي امروزي كه از كنجكاوي زياد رنج مي‌برند، در حين تماشاي يك سريال چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟

 


«بابا جون؟»
«جونم بابا جون؟»
«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»
«خب... خب... خب حتما اين‌جوري راحت‌تره دخترم.»
«يعني با لباس راحتي سختشه؟»
«آره ديگه، بعضي‌ها با لباس راحتي سختشونه!»
«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»
«.......هيس بابايي، دارم فيلم مي‌بينم.»
« باباجون، كم آوردي؟!»
«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»
«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»
«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت مي‌كنه.»
«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»
«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»
پس چرا بدون مانتو مي‌خوابه؟»
«خب مامانت اين‌جوري راحت‌تره.»
«اون آقاهه هم چون مي‌خواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»
«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»
«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»
«چون مي‌خواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»
«واسه همينه كه شما نمي‌تونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»
«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»
«داري مي‌پيچوني؟»
«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اين‌قدر سوال نمي‌پرسه؛ باشه عسل بابا؟»
«اما من هنوز قانع نشدم.»
«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»
«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل مي‌خوابن؟»
«واسه اينكه تخت‌خوابشون كوچيكه، دو نفري جا نمي‌شن.»
«خب چرا يه تخت بزرگتر نمي‌خرن؟»
«لابد پول ندارن ديگه.»
«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»
«چون ماشين باعث آلودگي هوا مي‌شه، ما نخريديم عزيزم.»
«آهان، يعني آدما نمي‌تونن هم‌زمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعايت مي‌كنن، باعث آلودگي هوا مي‌شن، شما و مامان كه باعث آلودگي هوا نمي‌شين حجابتون رو رعايت نمي‌كنين؛ درست گفتم بابايي؟»
«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو مي‌گي، حالا مي‌شه من فيلم ببينم؟»
«باشه، ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلم‌ها قرار نگيري بري ماشين بخري‌ها، به جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اين‌قدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي!»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 17:37  توسط یه اسمونی  | 

مستخدم با هوش !!!

 

تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ،

 بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن

تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه

مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود

موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره

فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه

کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن

حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک می کنه

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت، بعد که دستمال خیس شد،

شروع کرد به پاک کردن آینه از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 17:31  توسط یه اسمونی  | 

مطالب قدیمی‌تر